تبليغاتX
اینک، آخرالزمان

اینک، آخرالزمان

عقاب

گشت غمناك دل و جان عقاب          چو ازو دور شد ايام شَباب
ديد كِش دور به انجام رسيد             آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد                ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي ناچار كند           دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار            گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت       ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران         شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خاري آويخت             مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد             دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت               صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير       زنده را دل نشود از جان سیر
صيد هر روزه به چنگ آمد زود           مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت       زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها ا زكف طفلان خورده          جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زيسته افزون ز شمار          شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب               ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد  با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي              بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم      تا كه هستيم هوا خواه توييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟       جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت توشاد كنم          ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش       گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون         از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود               زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد              حزم را بايدت از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد         پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب        كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است   ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت   به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست      مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه  عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز              به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت             تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين                چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود              كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است         يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟    رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري       عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست     دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود               آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس ا زسيصد و اند        كانِ اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير               بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك وزند                  تن و جان را نر سانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر          باد را بيش گزند ست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك               آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم        كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب           عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است          عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست          چاره ي رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي        طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست     به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم          راه هر بر زن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم            وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده ی الواني هست      خوردني هاي فراواني هست ››

****

آن چه آن زاغ ورا سراغ                 گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته از آن ، تا ره دور         معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان         سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه            زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست  لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم         خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند      تا بياموزد از او مهمان پند

****
عمر در اوج فلك بر ده به سر          دم زده در نفس باد سحر
ابر راديده به زير پر خويش             حيوان راهمه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر            به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تَذَرو و تيهو           تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند        بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود      حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش        گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر       هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست         نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست    ديد گِردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود   وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا ز جا      گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز      تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني           گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد               عمر در گند به سر نتوان برد ››

****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت          زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد           راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه‎ يي چند بر اين لوح كبود       نقطه ‎يي بود و سپس هيچ نبود


پرویز ناتل خانلری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 3:40  توسط علیرضا  | 

وقتی که در کشاکش میدان عشق مغلوب شدم واطرافیان نامرد معشوقه ام به نا مرادی ام کشاندند وحسن و جوانی وآزادگی وعشق وهنرم همه در برابر قدرت اهریمنی زر وسیم تسلیم شدند در خویشتن شکستم،گویی که لاشه خشکیده ام را برشانه های منجمدم انداخته وبه هر سو می کشاندم.بهارم در لگدکوب خزان،تاراج طوفان ناکامی شده بود ونیشخند دشمنانم،چونان خنجر زهر آلود دلم را پاره پاره می کرد.روزگار طاقت سوزی داشتم،آواره شهرها شده بودم،ازادامه تحصیل در دانشکده طب وا مانده بودم وازعشق شورآفرینم هیج خبری نداشتم .ازدواج کرده بود نمی دانستم خوشبخت است یا نه؟
تقریباً سه سال پس از این شکست سنگین به تهران سفر کرده بودم،روزسیزده بدر بادوستان تصمیم گرفتیم که برای گردش به باغی واقع درکرج برویم تا انبساط خاطری شود.در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانکاه مرا می فرسود، تشویشی بنیان کن به سینه ام چنگ انداخته وقلبم را می فشرد،از یاران فاصله گرفتم،رفتم در کنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم وبه یاد گذشته های شور آفرین اشک ریختم،پر ازاشتیاق سرودن بودم،ناگهان توپی پلاستیکی صورتی رنگ به پهلویم خورد و رشته افکارم را پاره کرد،دخترکی بسیار زیبا وشیرین با لباسهای رنگین در برابرم ایستاده بود وبا تردید به من وتوپ می نگریست ،نمی توانست جلو بیاید وتوپش را بردارد .شاید از ظاهر ژولیده ام میترسید،توپ را برداشتم و بامهربانی صدایش کردم،لبخند شیرینی زد،جلو آمد تا توپ را بگیرد،از معصومیت وزیبایی خاص دخترک،دلم به طرز عجیبی لرزید.دستی به موهایش کشیدم،توپ را از من گرفت وبه سرعت فرار کرد.با نگاه تعقیبش کردم تا به نزدیک پدر ومادرش رسید.وخود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت.وای ... ناگهان سرم گیج رفت،احساس کردم بین زمین وآسمان دیگر فاصله ای نیست...
اوبود...عشق از دست رفته من...همراه با شوهر وفرزندش...! آری...اوبود،کسی که سنگ عشق در برکه احساسم افکند وامواج حسرت آلود ناکامیش،مرزهای شکیباییم را ویران ساخت واین غزل را درآن روز در باغ کرج سرودم
:

یار وهمسر نگرفتم که گرو بود سرم                توشدی مادرو من باهمه پیری پسرم
توجگر گوشه هم از شیر بریدی وهنوز             من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی        هوس عشق وجوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت            پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق وآزادگی و حسن و جوانی وهنر            عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود                 که به بازار تو کاری نگشود از هنرم سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر             من خودآن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار ودرش تازه کنم اهل قدیم               گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو ازآن دگری،رو که مرا یاد تو بس                  خود  تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم ودلی دارم سیر             شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت            شهریارا چه کنم لعلم ووالا گوهرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 6:29  توسط علیرضا  | 

مسلمانی

واعظی پرسید از فرزند خویش         هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق   هم عبادت، هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما               یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:36  توسط علیرضا  | 

آن روز

روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتي اگر روزی
که دیگر
نباشم...


شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:55  توسط علیرضا  | 

دوره گرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: "کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم"

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست:

"اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟"

سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از او خواهرم دلگیر بود

بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته

باز هم بانگ درشت پیرمرد
پرده اندیشه ام را پاره کرد:

"دوره گردم کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری شیشه خالی می خرم"

خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت:"آقا سفره خالی می خرید؟"


شعر به گفته ی دوستان از رضا یعقوبی است
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 5:52  توسط علیرضا  | 

35 سال!!

 

    

روی تختم چمباتمه زده بودم. یک ساعتی می­شد که همینطور بیکار، در و دیوار را می­پاییدم. گرما برام هوش و حواس نگذاشته بود. اراده می­کردم کاری را انجام بدم اما چند دقیقه که می­گذشت کار دیگه ای به ذهنم خطور می­کرد و بعد می­موندم بین اونها کدوم را انتخاب کنم...کاش این تابستون لعنتی زود تموم می­شد....

دیدمت که از جلوی در اتاقم رد شدی. آماده شده بودی. توی اون گرما کجا می­خواستی بری؟ تازه، عصر هم مهمون داشتیم... از اتاق اومدم بیرون. لپ تاپت را از توی برق در­­آورده بودی و داشتی وسایلت را جمع و جور می­کردی. به یاد صبح افتادم که کفش هات را برق می­­­­انداختی. یادته؟همون موقع با شیطنت ازت پرسیدم: به سلامتی! خبریه؟ جایی تشریف می­برید؟ و تو همونطور که سرت پایین بود لب هات کش اومد اما حرفی نزدی. می­شناختمت. اگه نمی­خواستی جواب بدی کسی نمی­تونست مجبورت کنه. همه جا معروفی به توداری و کم حرفی و به قول خودت لزومی نمی­بینی برای هرچیزی دلیل و توضیح بیاری. مطمئن بودم اگه مصر بشم که از زیر زبونت حرف بکشم حالم گرفته میشه، برای همین هم دیگه پیگیر نشدم...

" او " که طاق باز وسط سالن خوابش برده بود از سروصداهات بیدار شد!! البته کار غیرطبیعی ای هم نمی­کردی. پیش می­اومد بعضی جمعه ها که از خونه بزنی بیرون، برای همین، " او " هم زیاد تعجب نکرد و همونطور که داشت کش و قوس می­اومد با صدایی که به زحمت  قابل فهم بود ازت پرسید که کجا میری. تو هم خیلی آروم، بهش گفتی هیچ جا.... پیچوندیش!! نه؟

با اشاره سر و دست به " او " فهموندم که بهت بگه عصر مهمون داریم، و بعد رفتم توی اتاق. در را بستم و خودم را انداختم روی تخت. توی دلم یه جورایی ازت ممنون شدم، بیرون اومدن از اتاق مغز پوسیده ام را هوا داد و بالاخره تونستم یه تصمیم کوچک بگیرم. البته مطمئن  نبودم که این، از اون انقلاب های تابستانی نباشه!!۱ با اینحال اولین کتاب دم دستم  را از قفسه کتابهام کشیدم بیرون و اراده کردم تا شب تمومش کنم. رنگ و رو و اسمش که گیرا بود. شروع کردم به ورق زدن کتاب... صداها را گنگ می­شنیدم، صدای تو، او، تلویزیون.... بعد از تشریفات و تعارفات آغازین همه کتاب ها، رسیدم به صفحه سومش که نوشته شده بود "به جای مقدمه"، اولین باری بود که در عوض  واژه کلیشه ای و تکراری "مقدمه" کلمات دیگه­ای به چشمم اومد، مشعوف شدم که به ذهن یک نویسنده خطور کرده حتی این بخش از کتابش را هم متفاوت از بقیه کتاب ها بنویسه و مشعوف تر!! که حتما کتاب خوبی را برای خوندن انتخاب کردم.... صداها !!... به خودم گفتم حتما دارید از همین حرفهای معمول می­زنید دیگه:کی برمی گردی و زود بیا شب مهمون داریم و ....

گُر گرفتم....اَه، تابستون لعنتی!!.....دوباره در اتاق را کمی باز کردم. گوینده خوش بر و روی تلویزیون که مقنعه اش را با دقت و ظرافت خاصی با مانتوش ست کرده بود و تا چند دقیقه پیش با اعتماد به نفسِ تمام داشت اخبار پزشکی می­گفت حالا خفه شده بود و تنها، صدای کیف دکتری تو بود که دسته کوتاهش به زنجیر واصل کنارش ضربه می­زد و ناله­اش را در­می­آورد. کیف مسافرتیت بود و به قول خودت یادگار جوونی. با اینکه عمر نوح داشت، مثل روز اول که نه، اما از خیلی کیف های یکی دو سال پیش تر ما سر بود. همیشه وقتی می­خواستی یه جایی بری از توی کمد می­کشیدیش بیرون، هرچی داشتی می­ریختی توی اون و راهی می­شدی. می­مردیم وقتی این کیف را دستت می­گرفتی و دوشادوشمون راه می­اومدی. اما حالا...؟!!! صدای " او " که با چند دقیقه قبلش زمین تا آسمون فرق کرده بود تا ساعت ها توی گوشم بود: یعنی چی؟ و باز تکرار کلمات نامفهوم از جانب تو. از اینکه نمی­فهمیدم دور و برم چی می­گذره اعصابم خرد شده بود. دلم می­خواست بیام بیرون و ببینم " او " همونجوری وسط سالن خوابش برده و تو هم داری با روزنامه­هات ور می­ری! دلم می­خواست بیام بیرون و ببینم این "یعنی چی" فقط یه یعنی چی معمولی بوده، نه چیزی که من فکر می­کردم! دلم می­خواست همه ی اینها یک شوخی باشه و یا چیزی مثل اون!.... به یاد حرف دوستی افتادم که می­گفت دلت خیلی پرتوقعه!!

خودم را از اتاق کشوندم بیرون، کیفت را گذاشته بودی کنار در ورودی و خودت داشتی توی کابینت آشپزخونه، قرص­های رنگارنگت را زیر­ و­ رو می­کردی. از " او " پرسیدم: چه خبره؟ بیچاره، هاج و واج مونده بود. از آشپزخونه اومدی بیرون. ترجیح می­دادم سکوت کنم. نمی­خواستم و نمی­تونستم که حرف بزنم. همیشه از اینکه نشون بدم زیادی نگران آدم­ها هستم حالم به هم می­خوره، اینها را تو بهتر از همه می­دونستی، اما با اینحال وقتی ازت خواهش کردم که بگی چی شده، حتی من را هم پیچوندی!! کیف ها را برداشتی و از در هال رفتی بیرون. بهش تشر زدم که پاشه جلوتو بگیره. او هم مثل کسی که دنیا را بهش می­دادند اگه یکی راهی جلوی پاهاش می­گذاشت، پرید دنبالت. کفش­های واکس زده­ات را پوشیده بودی که " او " جلویت را گرفت و گفت تا نگی چی شده نمی­گذاره بری.... ابروهات را بالابرده و انگشت اشاره ات را به نشانه تهدید علم کرده بودی، اما توی صورتش نگاه نمی­کردی. انگار نمی­تونستی چشم تو چشم اونجوری که از بَر کرده بودی حرفاتو بزنی.... بهش گفتی از سر راهت بره کنار وگرنه دعواتون میشه. گفتی دیگه نمی­خوای اینجا بمونی.گفتی می­خوای بری.... به همین راحتی؟ سرت را بالا آوردی پرده­ای شفاف نیمی از چشمانت را پوشونده و مخل دیدت هم شده بود حتما!! با صدایی که می­لرزید­ گفتی اینجا دیگه جای تو نیست.... می­دونستم خیلی احساساتی هستی ولی توی اون شرایط، ازت بعید بود... دوباره بهش گفتی که مانع رفتنت نشه، تصمیمتو گرفتی، اما " او " محکم تر از قبل سعی کرد برگردوندت. دلت به موندن بود. اینو راحت می­شد فهمید! فقط اصرار می­خواستی که ازت دریغ نشد. مثل یک بچه آروم، بدون جار وجنجال، راهت را گرفتی و برگشتی. نشستی و زدی زیر گریه...گریه کردی... بلند گریه کردی.... نفسهات به شماره افتاده بود و من فقط تونستم بغلت کنم....

" او " به ظرف های کثیف نهار پناه آورده بود و بدجوری اونها را بهم می­کوبوند، من، توی آشپزخونه ایستاده بودم.... و تو حرف می­زدی. خیلی چیزها گفتی، گله هایی که هرچند سالهای قبل هم گاه گداری گوشه کنایه­ای ازشون می­اومدی اما نه به این تلخی....حرف­هایی که هرچند" او " میگه توی همه خونه ها هست و امثال تو اگه یه روز توی خونه بمونند میشه وِرد زبونشون، ولی من نتونستم هضمش کنم...منی که فکر می­کردم ما با همه عالم و آدم فرق داریم، منی که فکر می­کردم باید به خاطر داشتن زندگی بهتر از دیگران عذرخواهی کنم.۲

گفتی خسته شدی...خیلی خسته... از این زندگی، از این روزها که هیچ حس تحرکی را در درونت بوجود نمی­آورند.... گفتی میدونی که سالهاست اسمت فقط از روی عادت توی خونه می­پیچه و هیچ نیازی بهت احساس نمیشه.... گفتی 35 سال صبر کردی و حالا بریدی.... گفتی فهمیدی که دنیات با دنیای ما زمین تا آسمون فرق داره....

و من با خودم فکر کردم حالا...؟ بعد از35 سال؟؟ حرف برای گفتن در جوابت زیاد داشتم. اما نگفتم. نمیدونم چرا....شاید دلم نیومد.

" او " چایی را گرم کرد و ریخت تا برات بیارم. سر راه، کفش های واکس زده ات را برگردوندم توی جا کفشی...

.... تو هنوز داشتی گریه می­کردی !!!

 

پ. ن 1 : از لحاظ کوتاه بودن بازه تصمیم عرض کردم

پ. ن 2 : گزیده ای از کتاب زمان لرزه  نوشته کورت ونه­گوت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:23  توسط جیران  | 

بود...

 

 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پراز طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم ....

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها ماندیم

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:3  توسط جیران  | 

 

اينجا "زندگي" مي كنيم....به ياد با تو بودن، گهگاه گرداگرد هم مي نشينيم و هر يك، ديگري را در خاطراتي كه با تو دارد شريك مي كند ...اينجا زندگي  مي كنيم و هر از گاهي صداي تو را از پشت سيم هاي طويل و بي انتها مي شنويم ... اینجا زندگی می کنیم وبه ناچارهنگام شنیدن صدایت،چشمهايمان را به ديوار مي دوزيم، به فرش، به پنجره، به يك عكس!!... اينجا زندگي مي كنيم و بعضي اوقات تو را مي بينيم، خنده ات را...دوستانت را...و احمقانه به خود مي گوييم به او خوش مي گذرد!!!حتما !!! ....اينجا زندگي مي كنيم و هر ازچند گاهي قطره اشكي روانه راه رفته ات ...اينجا زندگي مي كنيم وتو تنها دليل لبخند عكس هايمان هستي....اينجا زندگي مي كنيم و لحظه شماري براي تابستاني كه دستانمان براي گرفتن دستانت ديواري از فاصله را لمس نكند ....اينجا زندگي مي كنيم و با غرور از "تو" حرف مي زنيم از مردي كه خيلي متفاوت است...اينجا زندگي مي كنيم و بعضي وقتها به اين فكر كه اگر نمي رفتي دنيايمان چگونه مي بود....اينجا زندگي مي كنيم و ترس از آنكه نكند وقتي بيايي ديگر آن مرد روياهايمان نباشي، آخر همه مي گويند دنياي آن سوي آبها دنياي ديگري است....اينجا زندگي مي كنيم و دلهره اي روز شمار كه تا ديدن دوباره تو نپوسیده باشيم....

 نمي دانم، اينجا، "شايد" زندگي مي كنيم !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط جیران  | 

من و او

 

من بودم و او. اتوبوس تکان عجیبی خورد ...سوت خفیفی کشید و به راه افتاد. ایستگاه بعدی باید پیاده میشدیم...سکوتی بین  من و او حکمفرما بود....سکوتی خواستنی....من داشتم فکر میکردم ....به خیلی چیز ها ....به اینکه چقدر همیشه بر خود سخت میگیرم.سخت میگیرم  نکند کاری انجام بدهم که توجه بقیه را جلب کنم و چقدر بر خود تشر میزنم اگر چنین اتفاقی بیفتد و بازیچه دست مردم شوم.... کاش میدانستم دیگران نیز مانند من اینچنین خود را در تنگنا قرار میدهند یا نه!اینچنین از خود مراقبت میکنند یا نه!.... تا به حال با هیچ کس در مورداین موضوع صحبت نکردم ....فکر کردم شاید ارزشش را نداشته...

او اما نمیدانم که به چه می اندیشدید شاید به خودش.... شاید به من.... شاید هم به هیچ چیز!! چه فرقی میکرد ... اما میدانم که می اندیشدید.... حتی به هیچ چیز!!

اتوبوس داشت به ایستگاه نزدیک میشد. او برخاست، با ساک بزرگی در دست . بلند شد تا راننده متوجه حضور او بشود و اتوبوس را نگه دارد... من نیز به دنبال او  راه افتادم . آرام جلو میرفت. دستانش محکم میله های متوالی و دستگیره های صندلی را فشار می داد و من ناگهان مانند کودکی خردسال در آرزوی اینکه ای کاش او دست مرا اینگونه می فشرد....

چند دانشجو جلو تر از او نشسته بودند و مشغول بگو و بخند و من در فکر اینکه از کنارشان بگذرم بدون هیچ اتفاق خاصی....

ترمز فشرده شد....صدای خنده ها به خاموشی گرایید.....تنها صدا، صدای گنگ و عجولانه پای یک نفر بود...سر بلند کردم.... او بود.....او بود که مانند یک توپ و یا شاید یک بادبادک نمیدانم مثل چه ولی سبک .. به جلو پرتاب شد. دست خالی اش در تقلای تکیه گاهی در هوا بیهوده چرخید، اما چیزی نیافت .تلاشش بی ثمر بود... پرتاب شد به جلو...پهلویش به میله اتوبوس خورد و تعادلش را از دست داد.... پرتاب شد به جلو و پله  های اتوبوس میزبان بدن نحیفش شدند ....پرتاب شد به جلو و کفشش در زیر یکی از صندلی ها گم شد.... پرتاب شد به جلو و دلش فرو ریخت حتما ....پرتاب شد و من صدای ترکیدن خنده ای مضحک را شنیدم .....پرتاب شد و من نظاره گر پرتاب شدنش بودم....

خواست خودش را جمع و جور کند. صدای خسته ای از گلویش بیرون آمد و تقلا کرد.... سیلی محکمی به گوشم خورد .. به طرفش دویدم ...تنها صدایی که از گلویم بیرون آمد زمزمه نامش بود ...کمکش کردم تا بلند شود. لبخندی از سر ناچاری و بی اختیاری زد... دستم را به دورش حلقه کردم و از حالش پرسیدم و او فقط لبخند زد و سکوت کرد....دانه های درشت عرق با پوستش بازی میکرد .....نشانه هایی از درد را برای یک لحظه توی صورتش دیدم ...سکوتش پر از معنی های گنگ بود. نمیدانم در فکر شرمساری بود یا در شوک پرتاب شدن یا در خیال اینکه پیر شده است  و دیگر نمیتواند مانند سابق باشد .

دیگر اتوبوس ایستاده بود.عجولانه به دنبال کفشش می گشت و مدام تکرار میکرد کفشم....انگار در آن لحظات به غیر از این کلمه کلمه بهتری برای گفتن و پر کردن آن سکوت عذاب آور نداشت ...کفش را پیدا کردم و جلوی پایش گذاشتم .او، آرام پای دردناکش را در کفش فرو برد و ناله اش را خفه کرد....

بلیط را دادم و به طرفش رفتم باز هم لبخند می زد  اما دیگر حالت عصبی داخل اتوبوس را نداشت....انگار خیلی راحت تر بود... من بودم و او و همه آن آدم های توی اتوبوس دیگر رفته بودند برای همیشه .لحظه ای حس کردم صورتش را از من پنهان کرد ..سعی کردم ببینمش ...دستم را به دور گردنش انداختم و آرام شانه اش را فشار دادم.... چشمهایم خیس شد و صدایم لرزید و باز از خود متنفر شدم !!!

او حالا دیگر در دادن ساک به من ابایی نداشت و حتی ....در گرفتن دست من.... و من شادمان از اینکه او از بودن من د رآنجا خوشحال است ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:17  توسط جیران  | 

آن روز ...

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند
قفل
افسانه‌ييست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا بو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست
تا من به خاطر شعر رنج جست و جوي قافيه
نبرم.
روزي كه به هر لب ترانه‌ييست
تا كمتري سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايی
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم…

و من آن روز را انتظار مي‌كشم
حتي روزی
كه ديگر
نباشم.

شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:11  توسط علیرضا  |