35 سال!!

 

    

روی تختم چمباتمه زده بودم. یک ساعتی می­شد که همینطور بیکار، در و دیوار را می­پاییدم. گرما برام هوش و حواس نگذاشته بود. اراده می­کردم کاری را انجام بدم اما چند دقیقه که می­گذشت کار دیگه ای به ذهنم خطور می­کرد و بعد می­موندم بین اونها کدوم را انتخاب کنم...کاش این تابستون لعنتی زود تموم می­شد....

دیدمت که از جلوی در اتاقم رد شدی. آماده شده بودی. توی اون گرما کجا می­خواستی بری؟ تازه، عصر هم مهمون داشتیم... از اتاق اومدم بیرون. لپ تاپت را از توی برق در­­آورده بودی و داشتی وسایلت را جمع و جور می­کردی. به یاد صبح افتادم که کفش هات را برق می­­­­انداختی. یادته؟همون موقع با شیطنت ازت پرسیدم: به سلامتی! خبریه؟ جایی تشریف می­برید؟ و تو همونطور که سرت پایین بود لب هات کش اومد اما حرفی نزدی. می­شناختمت. اگه نمی­خواستی جواب بدی کسی نمی­تونست مجبورت کنه. همه جا معروفی به توداری و کم حرفی و به قول خودت لزومی نمی­بینی برای هرچیزی دلیل و توضیح بیاری. مطمئن بودم اگه مصر بشم که از زیر زبونت حرف بکشم حالم گرفته میشه، برای همین هم دیگه پیگیر نشدم...

" او " که طاق باز وسط سالن خوابش برده بود از سروصداهات بیدار شد!! البته کار غیرطبیعی ای هم نمی­کردی. پیش می­اومد بعضی جمعه ها که از خونه بزنی بیرون، برای همین، " او " هم زیاد تعجب نکرد و همونطور که داشت کش و قوس می­اومد با صدایی که به زحمت  قابل فهم بود ازت پرسید که کجا میری. تو هم خیلی آروم، بهش گفتی هیچ جا.... پیچوندیش!! نه؟

با اشاره سر و دست به " او " فهموندم که بهت بگه عصر مهمون داریم، و بعد رفتم توی اتاق. در را بستم و خودم را انداختم روی تخت. توی دلم یه جورایی ازت ممنون شدم، بیرون اومدن از اتاق مغز پوسیده ام را هوا داد و بالاخره تونستم یه تصمیم کوچک بگیرم. البته مطمئن  نبودم که این، از اون انقلاب های تابستانی نباشه!!۱ با اینحال اولین کتاب دم دستم  را از قفسه کتابهام کشیدم بیرون و اراده کردم تا شب تمومش کنم. رنگ و رو و اسمش که گیرا بود. شروع کردم به ورق زدن کتاب... صداها را گنگ می­شنیدم، صدای تو، او، تلویزیون.... بعد از تشریفات و تعارفات آغازین همه کتاب ها، رسیدم به صفحه سومش که نوشته شده بود "به جای مقدمه"، اولین باری بود که در عوض  واژه کلیشه ای و تکراری "مقدمه" کلمات دیگه­ای به چشمم اومد، مشعوف شدم که به ذهن یک نویسنده خطور کرده حتی این بخش از کتابش را هم متفاوت از بقیه کتاب ها بنویسه و مشعوف تر!! که حتما کتاب خوبی را برای خوندن انتخاب کردم.... صداها !!... به خودم گفتم حتما دارید از همین حرفهای معمول می­زنید دیگه:کی برمی گردی و زود بیا شب مهمون داریم و ....

گُر گرفتم....اَه، تابستون لعنتی!!.....دوباره در اتاق را کمی باز کردم. گوینده خوش بر و روی تلویزیون که مقنعه اش را با دقت و ظرافت خاصی با مانتوش ست کرده بود و تا چند دقیقه پیش با اعتماد به نفسِ تمام داشت اخبار پزشکی می­گفت حالا خفه شده بود و تنها، صدای کیف دکتری تو بود که دسته کوتاهش به زنجیر واصل کنارش ضربه می­زد و ناله­اش را در­می­آورد. کیف مسافرتیت بود و به قول خودت یادگار جوونی. با اینکه عمر نوح داشت، مثل روز اول که نه، اما از خیلی کیف های یکی دو سال پیش تر ما سر بود. همیشه وقتی می­خواستی یه جایی بری از توی کمد می­کشیدیش بیرون، هرچی داشتی می­ریختی توی اون و راهی می­شدی. می­مردیم وقتی این کیف را دستت می­گرفتی و دوشادوشمون راه می­اومدی. اما حالا...؟!!! صدای " او " که با چند دقیقه قبلش زمین تا آسمون فرق کرده بود تا ساعت ها توی گوشم بود: یعنی چی؟ و باز تکرار کلمات نامفهوم از جانب تو. از اینکه نمی­فهمیدم دور و برم چی می­گذره اعصابم خرد شده بود. دلم می­خواست بیام بیرون و ببینم " او " همونجوری وسط سالن خوابش برده و تو هم داری با روزنامه­هات ور می­ری! دلم می­خواست بیام بیرون و ببینم این "یعنی چی" فقط یه یعنی چی معمولی بوده، نه چیزی که من فکر می­کردم! دلم می­خواست همه ی اینها یک شوخی باشه و یا چیزی مثل اون!.... به یاد حرف دوستی افتادم که می­گفت دلت خیلی پرتوقعه!!

خودم را از اتاق کشوندم بیرون، کیفت را گذاشته بودی کنار در ورودی و خودت داشتی توی کابینت آشپزخونه، قرص­های رنگارنگت را زیر­ و­ رو می­کردی. از " او " پرسیدم: چه خبره؟ بیچاره، هاج و واج مونده بود. از آشپزخونه اومدی بیرون. ترجیح می­دادم سکوت کنم. نمی­خواستم و نمی­تونستم که حرف بزنم. همیشه از اینکه نشون بدم زیادی نگران آدم­ها هستم حالم به هم می­خوره، اینها را تو بهتر از همه می­دونستی، اما با اینحال وقتی ازت خواهش کردم که بگی چی شده، حتی من را هم پیچوندی!! کیف ها را برداشتی و از در هال رفتی بیرون. بهش تشر زدم که پاشه جلوتو بگیره. او هم مثل کسی که دنیا را بهش می­دادند اگه یکی راهی جلوی پاهاش می­گذاشت، پرید دنبالت. کفش­های واکس زده­ات را پوشیده بودی که " او " جلویت را گرفت و گفت تا نگی چی شده نمی­گذاره بری.... ابروهات را بالابرده و انگشت اشاره ات را به نشانه تهدید علم کرده بودی، اما توی صورتش نگاه نمی­کردی. انگار نمی­تونستی چشم تو چشم اونجوری که از بَر کرده بودی حرفاتو بزنی.... بهش گفتی از سر راهت بره کنار وگرنه دعواتون میشه. گفتی دیگه نمی­خوای اینجا بمونی.گفتی می­خوای بری.... به همین راحتی؟ سرت را بالا آوردی پرده­ای شفاف نیمی از چشمانت را پوشونده و مخل دیدت هم شده بود حتما!! با صدایی که می­لرزید­ گفتی اینجا دیگه جای تو نیست.... می­دونستم خیلی احساساتی هستی ولی توی اون شرایط، ازت بعید بود... دوباره بهش گفتی که مانع رفتنت نشه، تصمیمتو گرفتی، اما " او " محکم تر از قبل سعی کرد برگردوندت. دلت به موندن بود. اینو راحت می­شد فهمید! فقط اصرار می­خواستی که ازت دریغ نشد. مثل یک بچه آروم، بدون جار وجنجال، راهت را گرفتی و برگشتی. نشستی و زدی زیر گریه...گریه کردی... بلند گریه کردی.... نفسهات به شماره افتاده بود و من فقط تونستم بغلت کنم....

" او " به ظرف های کثیف نهار پناه آورده بود و بدجوری اونها را بهم می­کوبوند، من، توی آشپزخونه ایستاده بودم.... و تو حرف می­زدی. خیلی چیزها گفتی، گله هایی که هرچند سالهای قبل هم گاه گداری گوشه کنایه­ای ازشون می­اومدی اما نه به این تلخی....حرف­هایی که هرچند" او " میگه توی همه خونه ها هست و امثال تو اگه یه روز توی خونه بمونند میشه وِرد زبونشون، ولی من نتونستم هضمش کنم...منی که فکر می­کردم ما با همه عالم و آدم فرق داریم، منی که فکر می­کردم باید به خاطر داشتن زندگی بهتر از دیگران عذرخواهی کنم.۲

گفتی خسته شدی...خیلی خسته... از این زندگی، از این روزها که هیچ حس تحرکی را در درونت بوجود نمی­آورند.... گفتی میدونی که سالهاست اسمت فقط از روی عادت توی خونه می­پیچه و هیچ نیازی بهت احساس نمیشه.... گفتی 35 سال صبر کردی و حالا بریدی.... گفتی فهمیدی که دنیات با دنیای ما زمین تا آسمون فرق داره....

و من با خودم فکر کردم حالا...؟ بعد از35 سال؟؟ حرف برای گفتن در جوابت زیاد داشتم. اما نگفتم. نمیدونم چرا....شاید دلم نیومد.

" او " چایی را گرم کرد و ریخت تا برات بیارم. سر راه، کفش های واکس زده ات را برگردوندم توی جا کفشی...

.... تو هنوز داشتی گریه می­کردی !!!

 

پ. ن 1 : از لحاظ کوتاه بودن بازه تصمیم عرض کردم

پ. ن 2 : گزیده ای از کتاب زمان لرزه  نوشته کورت ونه­گوت

 

بود...

 

 

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پراز طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم ....

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها ماندیم

سهراب سپهري

 

اينجا "زندگي" مي كنيم....به ياد با تو بودن، گهگاه گرداگرد هم مي نشينيم و هر يك، ديگري را در خاطراتي كه با تو دارد شريك مي كند ...اينجا زندگي  مي كنيم و هر از گاهي صداي تو را از پشت سيم هاي طويل و بي انتها مي شنويم ... اینجا زندگی می کنیم وبه ناچارهنگام شنیدن صدایت،چشمهايمان را به ديوار مي دوزيم، به فرش، به پنجره، به يك عكس!!... اينجا زندگي مي كنيم و بعضي اوقات تو را مي بينيم، خنده ات را...دوستانت را...و احمقانه به خود مي گوييم به او خوش مي گذرد!!!حتما !!! ....اينجا زندگي مي كنيم و هر ازچند گاهي قطره اشكي روانه راه رفته ات ...اينجا زندگي مي كنيم وتو تنها دليل لبخند عكس هايمان هستي....اينجا زندگي مي كنيم و لحظه شماري براي تابستاني كه دستانمان براي گرفتن دستانت ديواري از فاصله را لمس نكند ....اينجا زندگي مي كنيم و با غرور از "تو" حرف مي زنيم از مردي كه خيلي متفاوت است...اينجا زندگي مي كنيم و بعضي وقتها به اين فكر كه اگر نمي رفتي دنيايمان چگونه مي بود....اينجا زندگي مي كنيم و ترس از آنكه نكند وقتي بيايي ديگر آن مرد روياهايمان نباشي، آخر همه مي گويند دنياي آن سوي آبها دنياي ديگري است....اينجا زندگي مي كنيم و دلهره اي روز شمار كه تا ديدن دوباره تو نپوسیده باشيم....

 نمي دانم، اينجا، "شايد" زندگي مي كنيم !!!

 

من و او

 

من بودم و او. اتوبوس تکان عجیبی خورد ...سوت خفیفی کشید و به راه افتاد. ایستگاه بعدی باید پیاده میشدیم...سکوتی بین  من و او حکمفرما بود....سکوتی خواستنی....من داشتم فکر میکردم ....به خیلی چیز ها ....به اینکه چقدر همیشه بر خود سخت میگیرم.سخت میگیرم  نکند کاری انجام بدهم که توجه بقیه را جلب کنم و چقدر بر خود تشر میزنم اگر چنین اتفاقی بیفتد و بازیچه دست مردم شوم.... کاش میدانستم دیگران نیز مانند من اینچنین خود را در تنگنا قرار میدهند یا نه!اینچنین از خود مراقبت میکنند یا نه!.... تا به حال با هیچ کس در مورداین موضوع صحبت نکردم ....فکر کردم شاید ارزشش را نداشته...

او اما نمیدانم که به چه می اندیشدید شاید به خودش.... شاید به من.... شاید هم به هیچ چیز!! چه فرقی میکرد ... اما میدانم که می اندیشدید.... حتی به هیچ چیز!!

اتوبوس داشت به ایستگاه نزدیک میشد. او برخاست، با ساک بزرگی در دست . بلند شد تا راننده متوجه حضور او بشود و اتوبوس را نگه دارد... من نیز به دنبال او  راه افتادم . آرام جلو میرفت. دستانش محکم میله های متوالی و دستگیره های صندلی را فشار می داد و من ناگهان مانند کودکی خردسال در آرزوی اینکه ای کاش او دست مرا اینگونه می فشرد....

چند دانشجو جلو تر از او نشسته بودند و مشغول بگو و بخند و من در فکر اینکه از کنارشان بگذرم بدون هیچ اتفاق خاصی....

ترمز فشرده شد....صدای خنده ها به خاموشی گرایید.....تنها صدا، صدای گنگ و عجولانه پای یک نفر بود...سر بلند کردم.... او بود.....او بود که مانند یک توپ و یا شاید یک بادبادک نمیدانم مثل چه ولی سبک .. به جلو پرتاب شد. دست خالی اش در تقلای تکیه گاهی در هوا بیهوده چرخید، اما چیزی نیافت .تلاشش بی ثمر بود... پرتاب شد به جلو...پهلویش به میله اتوبوس خورد و تعادلش را از دست داد.... پرتاب شد به جلو و پله  های اتوبوس میزبان بدن نحیفش شدند ....پرتاب شد به جلو و کفشش در زیر یکی از صندلی ها گم شد.... پرتاب شد به جلو و دلش فرو ریخت حتما ....پرتاب شد و من صدای ترکیدن خنده ای مضحک را شنیدم .....پرتاب شد و من نظاره گر پرتاب شدنش بودم....

خواست خودش را جمع و جور کند. صدای خسته ای از گلویش بیرون آمد و تقلا کرد.... سیلی محکمی به گوشم خورد .. به طرفش دویدم ...تنها صدایی که از گلویم بیرون آمد زمزمه نامش بود ...کمکش کردم تا بلند شود. لبخندی از سر ناچاری و بی اختیاری زد... دستم را به دورش حلقه کردم و از حالش پرسیدم و او فقط لبخند زد و سکوت کرد....دانه های درشت عرق با پوستش بازی میکرد .....نشانه هایی از درد را برای یک لحظه توی صورتش دیدم ...سکوتش پر از معنی های گنگ بود. نمیدانم در فکر شرمساری بود یا در شوک پرتاب شدن یا در خیال اینکه پیر شده است  و دیگر نمیتواند مانند سابق باشد .

دیگر اتوبوس ایستاده بود.عجولانه به دنبال کفشش می گشت و مدام تکرار میکرد کفشم....انگار در آن لحظات به غیر از این کلمه کلمه بهتری برای گفتن و پر کردن آن سکوت عذاب آور نداشت ...کفش را پیدا کردم و جلوی پایش گذاشتم .او، آرام پای دردناکش را در کفش فرو برد و ناله اش را خفه کرد....

بلیط را دادم و به طرفش رفتم باز هم لبخند می زد  اما دیگر حالت عصبی داخل اتوبوس را نداشت....انگار خیلی راحت تر بود... من بودم و او و همه آن آدم های توی اتوبوس دیگر رفته بودند برای همیشه .لحظه ای حس کردم صورتش را از من پنهان کرد ..سعی کردم ببینمش ...دستم را به دور گردنش انداختم و آرام شانه اش را فشار دادم.... چشمهایم خیس شد و صدایم لرزید و باز از خود متنفر شدم !!!

او حالا دیگر در دادن ساک به من ابایی نداشت و حتی ....در گرفتن دست من.... و من شادمان از اینکه او از بودن من د رآنجا خوشحال است ....

21gram

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

They say We all lose 21 grams at the exact moment of our death… every  one....the weight of a stack of five nickels .the weight of a hummingbird…. A    chocolate bar!!!

 

"گفته ميشه ما در لحظه مرگ ۲۱ گرم از وزنمون رو از دست ميديم....همه.... وزن پنج عدد پنج سنتي.... وزن يک مرغ مگس خوار....يک بسته شکلات...."

 

فيلم ۲۱ گرم رو ديديد؟ اگه نديديد بهتون پيشنهاد ميکنم در اولين فرصت حتما ببينيدش.شون پن مثل هميشه عاليه و نآومي واتس هم که براي اولين بار بود داشتم ميديدمش خوب بازي ميکرد  علاوه بر جو فيلم و نوع کنار هم گذاشتن وقايع که بصورت نامنظم بود و به نظر من خيلي جالب، چون آدم رو مجبور ميکرد که فکر کنه اين قسمت قبل از اون قسمت بوده يا نه و فيلم رو از حالت كليشه  اي درآورده بود، (البته اين حالت فقط اوايل فيلم بهتون دست ميده اما بعدش که قضيه فيلم براتون روشن بشه طبقه بندي زماني سكانس ها براتون آسون ميشه و ميتونيد بفهميد الان كجاي فيلمه) آخر فيلم واقعا عاليه همين جمله اي كه بالا نوشتم رو آخر فيلم شخصيت اصلي  در حاليكه فاصله زيادي تا مرگ نداره براي خودش زمزمه ميكنه من خودم چند بار اين تكه از فيلم رو دوباره گذاشتم و ديديم .

شما ها اينو ميدونستيد؟ميدونستيد روح ما فقط ۲۱ گرم وزن داره؟ميدونستيد كه تموم  احساسات وافكار و مسايل روحي ما فقط توي ۲۱ گرم غوطه وره؟ چه حسي بهتون دست ميده؟جالبه نه؟؟؟و البته تعجب آور و کمي هم غير قابل هضم!!!با يه احساس افسردگي و پوچي مضمن(حداقل براي من كه اينجوري بود) آدم حس ميكنه همه چيزهايي كه ميبينه و ميشنوه، شادي ها و غم ها، مشكلات، مسايل روزمره كه توي ذهنش ثبت ميشه و هر از چند گاهي دوباره يادش مياد همه و همه حتما بايد جاي بيشتري گرفته باشه اما نه! همه اونها فقط ۲۱ گرم وزن داره همين!!! ميبينيد اونوقت چقدر دنيا و همه چيزهاي توي اون براتون كم اهميت و ناچيز جلوه ميكنه. انگار داريد از بالا به همه چيز نگاه ميكنيد  ....

 اين فيلم از اون فيلم هايي هست که آدم هوس ميکنه يه سه چهار باري ببينه و هر بار دقيق تر و موشكافانه تر از بار قبل.

 

يه بار سينما ماورا يا سينماچهار نميدونم دقيقا كدوم بود اين فيلم رو نشون دادند ولي اينقدر سر وته اون رو زده بودند  که دلم براي آدمهايي که داشتند براي اولين بار فيلم رو ميديدند سوخت!!!! اينها ازش چي ميفهميدند؟ و بعد به ياد خودم افتادم وقتي براي اولين باره دارم يه فيلمي رو ميبينم و احساس ميکنم نميفهممش و بعد هم احساس اينکه کمي تعطيلي ميزنم بهم دست ميده!!! ولي با ديدن اين فيلم از تلويزيون کمي روحيه پيدا کردم  حتي بعضي از جملات رو هم اونقدر متفاوت ترجمه کرده بودند که من داشتم شاخ در مي آوردم!!!! بهر حال چه کنيم ديگه باز هم خدا را شکر همين رو هم برامون پخش ميکنند که ما چهار تا بازيگر خارجي بشناسيم و کلي حال کنيم که تلويزيون ما هم داره فيلم هاي مطرح دنيا رو نشون ميده (البته با اندکي تصرف)!!!!!  

 

     

Seasons in the sun

"west life"

Good bye to you, my trusted friend

We've known each other since we were nine Or ten

toghther we've climbed hills and trees

Learned of love and abc's

Skinned our heart and skinned Our knees

 

Good bye my friend , its hard to die

When all the birds are singing in the sky

Now that the spring is in the air

Pretty girls are every where

Think of me and I'll be there

 

 We had joy we had fun

We had season in the sun

But the hills that we climbed

Were just seasons out of time

When all the birds are singing in the sky

 

Good bye, Papa, please pray for me

I was the black sheep of the family

you tried to teach me right from wrong 

                                  too much wine and too much song 

wonder how I got along  

 

  Goodbye, Papa, it's hard to die

                                                 When all the birds are singing in the sky

 Now that the spring is in the air

little children every where

when you'll see them, I'll be there

 

Good bye, Michelle, my little one

you gave me love and helped me find  the sun

and every time that I was down

you would always come around

and get my feet back on the ground

 

Goodbye, Michelle, it's hard to die

When all the birds are singing in the sky

Now that the spring is in the air

with the flowers every  where

I wish that we could both be there

 

All our lives we had fun

we had seasons in the sun

But the star we could reach

was just starfish on the beach                                                                                       

قسمت دوم

...دهنم خشك شده بود ميخواستم يه چيزي بگم  اما صدام در نمي اومد مثل آونگ ساعت,مثل مادري كه بچه اش رو خواب ميكنه جلو و عقب ميرفتم و تاب ميخوردم . ميخواستم بالا بيارم داشت حالم از نور خيابون بهم ميخورد..به صورتت نگاه کردم حاشيه اش رو جاده اي از خون رنگين کرده بود.موهاي پرپشتت تکه تکه بهم چسبيده و روي سرت تخته شده بود....دلم بدجور گرفت اما بغضم نمي تركيد ...

 از در اتاقت كه رد شدم احساس كردم صداي خفه گريه شنيدم.اومدم تو.زيرپتو بودي.پتو روكنار زدم.غوزكرده بودي وچشماتو با دستات پوشونده بودي.دستت رو از روي صورتت برداشتم.نگات كردم.چشمات سرخ شده بود.دماغت رو بالا ميكشيدي.انگار ساعت ها بود داشتي گريه ميكردي.از خودم بدم اومد.چطور نفهميده بودم.بهت زده نگام كردي.غصه توي چشمات موج ميزد.مظلومانه گفتي:بخدا نميخواستم گريه كنم اما خودش اومد.بغلت كردم.بغضت تركيد. قلبم درد گرفته بود.از اينكه مي ديدم بچه اي به اين سن دلش گرفته جگرم آتيش ميگرفت.گفتي ميدوني كه يه مرد نبايد گريه كنه اما... نميخواستم نگاهت كنم گفتم همه بايد اشک بريزند وگرنه از غصه دق ميکنند.گفتي:حتي يه مرد؟گفتم حتي يه مرد,مثل تو!!گفتي دلت براي بابا تنگ شده گفتي ديگه نميخواي براي علي نقش بازي کني و بابا باشي و من چقدر اون شب با تو همدل بودم.نشستيم و فيلم سال تحويل رو ديديم و تو گريه كردي و من گريه كردم. بعد از فيلم اومدي كنارم.ازت پرسيدم دلت باز شد؟حالا باباي علي ميشي؟خنديدي و سر تكون دادي.بوسم كردي وگفتي پسر بدي هستي كه مامانتوگريه انداختي و ساكت شدي.به لبام نگاه كردي ميدونستم چي ميخواستي بگي.لبخند زدم وتو لبخند زدي .من خنديدم و تو خنديدي و با هم خنديديم و توگفتي اي كاش ميشد هميشه بخنديم من،تو،علي.. و بعد قول داديم,من و تو,بهم ديگه,دو تايي,كه حتي در بدترين شرايط هم بخنديم ....

يادته؟نورقرمزي چند لحظه يه بار چشمام رو ريز ميكرد.کاش دستهاي نحيفت كه حالا شيارهاش با خونِ بسته پر شده محكم فشارم ميداد.كاش نفسهاي گرمت يخ صورتم رو آب ميكرد.كاش انگشتات روي گونه هام سر ميخورد.نگات کردم.تو نبودي!!!.داد زدم ...آره اين صدا مال من بود ... زجه كشيدم...من بهت قول داده بودم هميشه باهات باشم.امشب تنهايي چي كار ميكردي...؟اميد.اميدِ من.ببين!!! من دارم  ميخندم.آره.دارم ميخندم. مگه تو اينو نميخواستي.ببين!!!.آره,درسته كه چشمام دلش گريه ميخواد درسته كه دلم خونه درسته كه قلبم تكه تكه شده اما لبام... لبام همون لبهاييه كه تو ميخواستي,كه دستهاي نازنينت روش سر ميخورد.لبهام لب هاييه كه نگات منتظرش بود اونها دارن ميخندن فقط به خاطر تو.تو رو خدا اون نگاهتو ازم نگير.اون مظلوميتت اون صداقتت.تو به من قول دادي.قول دادي براي علي بابا باشي.پس چرا داري ميري ؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟صورتم افتاد روي آسفالت خيس خيابون روي خونهاي اميدم.چه خنك!!!!! کاش امشب بهونه نگيري!!!!!

امروز دلم بدجور گرفت به یاد پارسال همین روزها افتادم البته اتفاقی باعث شد که به یادش بیارم.و گرنه من خیلی وقته سعی میکنم ذهنم رو بهش مشغول نکنم چون احساس میکنم دیگه فایده ای جز تلف کردن وقت نداره.ولی حتی روز های معمولی زندگی آدم هم بعضی وقتها به یاد آدم می افته چه برسه به....!!!امروز به یاد پارسال افتادم که این روزها مجبور بودم بخندم اما خندم نمی اومد به یاد پارسال افتادم که این روزها خیلی تنها بودم اما باید ادعا میکردم که هیچ اتفاقی برام نیفتاده. همه به نظر خیلی به من توجه داشتند ولی در واقع هیچ کس حواسش به من نبود.به یاد پارسال افتادم که این روزها اتاق کوچیک خونه مادربزرگم اتاق آبی من بود و الحق والانصاف که عجب همدل خوبی بود.حرف نمیزد ولی لااقل تا آخر حرفهام رو گوش میداد.خوشحالم که توی اون روزها حداقل خدا کمی منو دوست داشت و اون اتاق و اون تنهایی رو بهم داد.به یاد پارسال افتادم که این روزها یه اتفاق به ظاهر ساده افتاد و بعد دنبال سرش هزاران اتفاق و من تازه فهمیدم چقدر تنهام,چقدر ناآشنام و چقدرغریبم.به یاد پارسال افتادم که این روزها یه خروار غم روی دلم نشسته بود و من که تا اون روز هیچ وقت احساس بدبخت بودن بهم دست نداده بود بدجور عاجز و ناتوان شده بودم همیشه فکر میکردم بدبختی مال بقیه است من وزندگیم محاله روزی تلخ بشیم اما شدیم!!!به یاد پارسال این روزها افتادم که سرنوشتم,زندگیم و همه چیزیم در عرض شاید یک ماه از این رو به اون رو شد وعزیزترین کسانی که فکر میکردم حتی از چشمام هم بهشون بیشتر اعتماد دارم,حتی بهتر از خودم منو میشناسند و مهربانترین آدم های توی زندگیم هستند که من از اونها برای خودم یه بت,یه الهه ساخته بودم به ناگاه همشون فرو ریختند و پیش چشم من جلوه شون از دست دادند.روز ها با خودم کلنجار میرفتم تا به خودم بقبولونم که آره این منم و این زندگی تغییر یافته منه!!بار ها خودم رو شماتت کردم و سعی کردم اگه مشکلی از طرف منه یه جوری حلش کنم مشکل از طرف من هم بود اما قابل حل نبود!!این روال عادی زندگی من بود که داشت میگذشت بارها خودم رو سرزنش کردم که آدم های بی گناه رو مقصر این قضایا ندونم بارها سعی کردم که این اتفاقات رو زنجیروار نبینم ولی همه به هم گره خورده بودن.بار ها سعی کردم خودم رو جای اون آدم بذارم بارها سعی کردم خوش بین باشم بارها ...روزها و شب ها.... هفته ها و ماه ها...

تقریبا نزدیک به یکسال میگذره و من سعی کردم که تا اونجایی که میشه اون مسئله رو برای خودم حل کنم که خوشبختانه تا حدودی موفق بودم البته طبیعیه که هیچ وقت اون دوران و تلخیش از خاطر من نمیره اما حداقل تونستم نذارم زندگی بعدی من و یه نفر دیگه که نتونستم حتی یه لحظه ازش کینه به دل بگیرم و اطرافیان به کاممون تلخ بشه. آسون نبود و اولها اصلا نمیتونستم باهاش کنار بیام. من توی این یه سال بزرگ شدم.پخته شدم و فهمیدم. من به قیمت گزافی زندگی حالام رو به دستش آوردم و حالا دارم ازش لذت میبرم و حاضر نیستم که  یک روز  دوباره اعتماد بیش از حد,خوش بینی بیش از حد و دلسوزی بیش از حد کار دستم بده.....!!

یادمه یه بار داشتم یه فیلم به اسم بخشش رو از شبکه چهار میدیدم قضیه فیلم در مورد خانواده یه پسر سیاه پوست بود که بوسیله یک سفید پوست کشته شده بود و حالا این سفید پوست برای بخشش پیش اون خونواده اومده بود خیلی سخت بود بچه های اون خونواده حاضر نبودن اون رو ببخشند و خیلی اذیتش میکردند ....

آخر فیلم یه نوشته اومد.دوبلور سریع روش رو خوند و من حتی فرصت نکردم که اون رو یادداشت کنم اما احساس کردم همچین چیزی رو گفت که ببخشید .و بخشش نه به این معنا که سعی کنید اون چیز های تلخ رو فراموش کنید بلکه فقط سعی کنید که اون چیز های غیر قابل بخشش تموم زندگی خودتون رو و بقیه رو احاطه نکنه و به منجلاب نکشه !!!

 

 

قسمت اول

زانو زدم كنارت. نور زرد چراغ هاي خيابون رنگ پريده ات كرده بود.دستهات روبه هم گره زده بودي. لبم مي پريد. محكم بغلت كردم.سرت رو چسبوندم به سينه ام. چشمام گرم شد.تند تند پلك زدم نميخواستم گريه كنم.....يه روز بهم گفتي خدا كجاست.گفتم همه جا,هرجايي كه فكرشو بكني توي اسباب بازيهات,زير تختت,کنارکتاب داستانهات.خدا هميشه کنارته فقط کافيه روتو برگردوني حتما ميبينيش.مثل بدهکارها سوال کردي که چرا تاحالاهيچوقت نديديش.گفتم چرا.ديديش.فقط نفهميدي اين خداست.گفتي چرا؟گفتم آخه خدا که مثل ماها نيست که دست و پا داشته باشه و چشم و ابرو.بي حوصله پرسيدي پس چه جوريه؟....بيشتر بخودم فشارت دادم.حس کردم لباسم خيس شد.سرم روبالا بردم.صداها توي سرم دنگ دنگ ميکرد.گوشهام سوت ميکشيد.ميخواستم فرياد بزنم ميخواستم همه رو ساکت کنم اما انگار حنجره ام از کار افتاده بود. دنبال يه آشنا ميگشتم اما همه برام غريب بودند...گفتي اگه از خدا يه چيزي بخواي چيکار بايد بکني چه جوري بهش بگي.بهت گفتم که هروقت خواستي ميتوني هرچي بخواي بهش بگي دستهات رو بهم گره کني و باهاش حرف بزني. گفتي اونوقت خدا حرفات روميشنوه.خنديدم وگفتم معلومه که ميشنوه.آروم پرسيدي برآوردش هم ميکنه. شيطنت کردموگفتم تا چي بخواي(ميخواستم از زير زبونت حرف بكشم)!بدون اينكه نيتم رو بفهمي گفتي ميخواي هميشه يه نفر كنارت باشه.چشمام بزرگ شد.گفتم كي؟ نگام كردي وگفتي:تو!!!....يعني حالا چي آرزويي کرده بودي که دستهات بهم گره خورده بود؟.توي اشكام نميتونستم آدما رو درست ببينم يكي انگار ازوحشت چشماش زده بود بيرون.خيلي ترسناك شده بود. بغل دستيش سرگريه داشت. براي كي گريه ميكرد؟براي اميد؟براي من؟شايد هم براي خودش!! سرم رو چرخوندم.اونطرفم چند نفر ديگه بودند يكي حرف ميزد و بقيه تصديقش ميكردندگاهي هم ابروهاشون بالا ميرفت و .....اونروز كه بابات از خونه رفت و ديگه برنگشت,تا صبح كنارم نشستي.به تسبيح دستم نگاه ميكردي. ازم پرسيدي براي بابا ميخونم؟ سرم رو به علامت تاييدتكون دادم.گفتي به تو هم ميدم براي بابا دعا كني؟ داشتي از خواب ميمردي.گفتم من بجات ميخونم.گفتي اينجوريم قبوله؟ گفتم:آره عزيزم خدا خيلي مهربونه. فرداش اومدي بهم گفتي ديدي قبول نبود.با صدايي که توش افسوس موج ميزد گفتي کاش ديشب نخوابيده بودي.گفتي كاش خودت براي بابا تسبيح ميخوندي. بق كردي صدات لرزيد بهم گفتي از خدا بدت مياد چون قبول نكرده كه من بجاي تو براي بابا دعا كنم.گفتم:توهم يه جور ديگه دعا كردي حتما كه آدم نبايد با تسبيح دعا بخونه.خدا تقصيري نداره. قسمت بوده.گفتي قسمت يعني چه؟ همه قسمت دارند؟ گفتم:نميدونم ....اينورم خبري از مردم نبود بجاش يه ماشين بزرگ خودنمايي ميکرد.يه خاور يه اسکانيا يا يه چيزي مثل اون من فقط سپر ماشين و  دو تا چراغهاي بزرگش رو ميديدم چشماش از حدقه در اومده بود تعجب کرده بود انگار اونم ترسيده بود.چطور دلت اومد؟کنارش يه نفر سرپا نشسته بود ظاهر چندان جالبي نداشت به نظر از اون آدماي تازه شهراومده بود سرش رو بين دو تا دستاش گرفته بود انگار داشت با خودش حرف ميزد لهجه عجيبي داشت نميدونم ترک بود يا لر. من هيچوقت نميتونستم لهجه آدمها رو بشناسم شايدهم توي اون لحظه نميخواستم که بشناسم.گاهي با همون دستاش که سرش رو احاطه کرده بود محكم ميزد توي سرش و به زمين و زمين فحش ميداد.سايه مردمي که دورم رو گرفته بودند نميگذاشت صورت اون مرد رو ببينم يعني اين مرد....اولين شب بدون بابات, اومدي پيشم.بهم گفتي از ماشين متنفري و من نميدونم براي چي گفتم كه نه! همه ماشينها بد نيستند.شايد براي دلخوشي تو!اونشب كنارم خوابيدي و با هم تا صبح گريه كرديم صبح با چشماي پف كرده زانوزدي جلوم و اشكام رو پاك كردي و بهم گفتي ديگه گريه نكنم.گفتي دوست داري هميشه خنده روي لب هام باشه. لب هام رو كشيدم.لبخندي از روي ناچاري بهت تحويل دادم.مي فهميدي.گفتي ديگه غصه نخورم و من بازهم لبخند زدم.انگشتاي كوچيك و توپولت آروم روي لبهاي ترك خوردم غلتيد چه خنك!!!!!آروم چشمام رو آوردم بالا نگات به لب هاي من دوخته شده بود.بغلم كردي دستهات دور گردنم حلقه خورد.حس خوبي بهم دست داد.از اينکه کنارم بودي خوشحال بودم.توي گوشم آروم گفتي که قول ميدي  براي علي بابا باشي گفتي نميگذاري علي يه لحظه هم غصه بخوره قول دادي که يه مرد باشي.از خودم دورت کردم.سرت رو گرفتم بين دو تا دستهام. ايندفعه واقعا لبخند زدم . بهت گفتم تو يه بزرگ مرد كوچيكي.گل از گلت شكفت.بهم گفتي:آره مامان.آره. بخند. من هموني ام كه تو گفتي. بخند.و من باز هم خنديدم .....

  اصرار بهار را نمی فهمم

                     براي زودتر رسيدن،

     و ذوق کودکانه اش

          تا گيس درخت را ببافد

                   وبزک کند لپ تپه را

                               با سرخاب سفيدآب پامچال هاي دير سال!

    بهار بيايد که چه ؟

                   که پاک کند ردپاي تورا از راه رفته؟

                                                                                          آسيه اميني

 

 

یک روز

        شاید یک روز

    وقتی که آفتاب گیسوی دماوند پیر را نوازش میکند

                            در یک غریو تندر بارانی

                                       در یک نسیم نوازشگر بهار

یک روز...

     شاید....

            همراه پرواز پرستوی عاشقی

                    واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد

                               امید کوبه در را بفشارد

                                       وسپیدی جای تمام سیاهی ها را پر کند

                    آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید

                               حتی بر عزیزترینشان.

 

                                                                       زنده ياد پروانه اسكندري( فروهر)

 

شما در مقابل دوربین مخفی هستید

 

لطفا زندگی کنید!!!!!